X
تبلیغات
♥liliaceeae♥



























♥liliaceeae♥

♥عشـــــــــــــــــــــــــق♥

براي ان عاشق بي دل مي نويسم كه حرمت اشكهايم را ندانست

براي ان مينويسم كه معناي انتظار را ندانست،

چه روزها و شبهايي كه به يادش سپري كردم

براي ان مينويسم كه روزي دلش مهربان بود

مي نويسم تا بداند دل شكستن هنر نيست

نه دگر نگاهم را برايش هديه ميكنم ، نه دگر دم از فاصله ها ميزنم

و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم

مي نويسم شايد نامهرباني هايش را باور كند

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط FarnaZ|

چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت.

چرا گریه کنم وقتی او بغض عروسکی دارد و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم.

چرا گریه کنم وقتی بر بلندی این ساده زیستن زیر پا له شده ام.

چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ.

چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از تو اشک بریزم.

چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیبا تر است………

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط FarnaZ|

 

کی می خواد مثل تو باشه ،مثل تو که بی نظیری

مثه تو که با نگاهت ، منو از خودم می گیری

کی می خواد مثل تو باشه ،مثل تو که تکیه گاهی

تو به داد من رسیدی،توی تردید و سیاهی

همه چی از تو شروع شد،همه چی با تو تمومه

چرا دنیارو نبینم ، وقتی چشمات روبرومه

عشق تو پناه آخر ، واسه قلب نیمه جونه

کی می خواد مثل تو باشه ، کی مثه تو مهربونه

وقتی که چشای خیسم، دیگه جایی رو نمی دید

جزتوهیچ کس تو دنیا، حال وروزمو نفهمید

همه چی از تو شروع شد،همه چی با تو تمومه

چرا دنیارو نبینم ، وقتی چشمات روبرومه

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط FarnaZ|

 

[تصویر:  975732ukl7ih8ywz.gif]



ضربان قلب حکایتی را که برای عمر گذشته تعریف کرده
 برای عمر نگذشته بازگو می کند 

با حاصل جمع عمرهای سپری شده هم
نمی توان یک لحظه زندگی کرد .

حاصل جمع شبها هم نمی تواند دامن سفید خورشید را
 به اندازه یک سر سوزن لکه دار کند.

زمان حاصل جمع گذشته و آینده است .

بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم

[تصویر:  79975yk3ulkvbq5.gif][تصویر:  79975yk3ulkvbq5.gif]


عزیزم تولدت مبارک





روزها خسته و بی رمق می گذرند و …


با خود کودکی ها و شیطونی ها ی دخترکی


را می برند که عجیب داردخواسته و نا خواسته


به دنیای آدم بزرگها پا می گذارد …


بیست و چهار سال گذشت....


به او یاد میدهند کم کم حرف گوش کند


پاهایش را بگذارد روی زمین! …


و کمتر سادگی کند! 


و یاد می دهند زندگی ارزش خیلی چیزها را ندارد !


می شود گاهی وقتها خواسته هایش را نخواهد ! …

شکلک های رمیــ ـنآشکلک های رمیــ ـنآشکلک های رمیــ ـنآشکلک های رمیــ ـنآ

00800000 فرناز جان تولدت مبارک... 00800000
[تصویر:  emoticon-char-038.gif][تصویر:  emoticon-char-038.gif][تصویر:  emoticon-char-038.gif][تصویر:  emoticon-char-038.gif]
[تصویر:  emoticon-animal-059.gif][تصویر:  emoticon-animal-059.gif][تصویر:  emoticon-animal-059.gif]
اولش همه شکل هم هستیم  

کوچولو و کچل   

حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است 

با اولین گریه بازی شروع میشه

هی بزرگ می شیم

بزرگ و بزرگتر  

اونقدر بزرگ که یادمون میره

یه روز کوچولو بودیم  

دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست

حتی صداهامون

گاهی با هم می خندیم

گاهی به هم!

اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
05600000056000000560000005600000

واسه بردن بازی

روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد

گاهی باید برای بردن بازی

بین دو نیمه


دوباره متولد شد!



[تصویر:  tavalod.gif]

[تصویر:  bosbqj20vkk51d28gno5.gif][تصویر:  uityocxm9cebhprlkifh.gif][تصویر:  uityocxm9cebhprlkifh.gif][تصویر:  vycpf43nddbn17z9oe75.gif][تصویر:  jui9sslzpeh8o5torhf.gif]



[تصویر:  0pxvpfk84mjk0klzuo6.gif][تصویر:  qa3tgbro3fxlaj5r4jkj.gif] [تصویر:  lapi63p1hd8mz19p2h.gif][تصویر:  4mbvh9drl26xph7xj416.gif][تصویر:  1q8ll5461ax6shjszqh2.gif][تصویر:  eufcqa9zrj3kmj1cv42t.gif][تصویر:  mugrmtgcstq66hevdif.gif][تصویر:  eqhwdmu3qft49fvhbwi.gif]



[تصویر:  bv9t51nnys4vcmljch.gif][تصویر:  u3scaxlbxg1m33088b7b.gif][تصویر:  1mefwjplztu5rp26o0q8.gif][تصویر:  qzjs92xbjvapl983ftl7.gif][تصویر:  u3scaxlbxg1m33088b7b.gif][تصویر:  zqd93mjrqadid0157t2.gif]





تولدت مبارک       بانوی اسفند...


[تصویر:  79975yk3ulkvbq5.gif][تصویر:  79975yk3ulkvbq5.gif]



 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط |

 
 
چه زیبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذیرفتی!
چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !
چه كودكانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یك كلمه مرا ترك كردی !
چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد!
چه بیرحمانه! من سوختم
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط FarnaZ|

چشمهایم را قربانی میکنم شاید بیواسطه بیایی و دستهایت آشیانه مهر شوند میدانی ...........

گنجشکها هم عاشق میشوند و گر نه هر صبح برای که بال میگشایند ؟!

آسمان نیز باید عاشق باشد که این چنین بی مضایقه میبارند بگذار آنقدر از تو پر شوم که دیگر جایی برای


خودم نماند . گاهی وقتها کهبه دلم سرک میکشم فقط تویی و تو

نمی دانم چرا اینقدر برای من بزرگی

و من چرا اینقدر به مهربانیت عاشقم

حرفهای تنهاییم اگر یه گوش تو نرسد چقدر بیچاره ام

راستی اگر ستاره ای نباشد به کدام روشنی باید دل بست؟!

همیشه باید یه چیز بزرگ باشه یک حضور بزرگ یه حس خوب که همیشه به بهانه اش زندهای و من ایمان

دارم که همان چیز بزرگ و عزیزی و از هوای بودن توست که نفس میکشم

دستهای من حضور تو را فریاد می زنند
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط FarnaZ|

هيچـــ كســ

ويراني ام را حســـ نكرد


روز رفتنــــــــت را به خاطــــــــــر داری ؟

کفــــــش هایــــت را بغل کــــــــرده بــــودی . . .

مبـــــادا صدایـــــش گوش هایـــــم را آزار دهـــــــــد ! ! !

نـــــوک ِ پا ، نـــــوک ِ پا دور شــــدی

از همیـــــن گوشــــهـ کنــــار

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط FarnaZ|

 

اي دل بازهم براي تومي نويسم

براي توكه با تو بودنم تنها دليل بودن است

براي تو كه بي توام در زندگي قراري نيست


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط FarnaZ|

تنهايي

تنهایی هامو بعد از این با قلب کی قسمت کنم

واسه فراموش کردنت باید به چی عادت کنم

تو داری از من میگذری٬ من باید از تو بگذرم

چیزی نمی تونم بگم٬ باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم٬ تنهای تنها سر کنم

یک عمر باید بگذره تا امشبو باور کنم

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط |

هوا سرد است...

تو مرا تنگ در آغوش می گیری.

تنت را بو میکشم

دستانت را می فشارم

هوا سرد است ... دلم می لرزد

اما

گرمای قلبت را حس میکنم

مست می شوم در ثانیه هایی که با عطر تنت نفس میکشم.

همه عمر شراب شیراز خواهی ماند

آنجا در آن دور دست ها

خواهم نشست و بالاپوش بنفش را بخود می پیچم.

همراه لای لای صندلی، زمان را ورق خواهم زد

لبخند میزنم... لبخند می زنی برای همه‌ی گذشته ها

سهم من... همه‌ی خاطرات تو شد برای همه عمر

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط FarnaZ|


آخرين مطالب
» براي آن عاشق
» چرا گریه کنم
» کی می خواد مثل تو باشه
» تولدت مبارک بانوی اسفند...
» ......
» چشمهایم را قربانی میکنم
» هيچـــ كســ
» یاد دل.................
» پست اول - تنهايي
» سهم من همه خاطرات تو ...


Design By : Pichak